رمان رمان و داستان های عاشقانه |
|||
پنج شنبه 3 آذر 1390برچسب:رمان عاشقانه ,داستان عاشقانه,رمان,رمانتیک,عشقولانه,داستان های عشق و عاشقی, رمان ادریس, رمان ایرانی, :: 10:56 :: نويسنده : مرتضی سلیم خانیان
شبی مهتا به همراه ناصرخان به خانه ما آمد . همگی در ایوان مشغول صرف میوه و بودیم که مهتا رو به من کرد و گفت : می دانی احمد هم به دیدار زن دایی آمده ؟ الان دو روزی است که تهران است و فردا هم عازم نیشابور می شود . ناصر احمد را دیده . می گوید خیلی پیر و شکسته شده و خیلی هم پشیمان است . حال تو را پرسیده بود . ناصر هم در جوابش گفته بود به او مربوط نمی شود و دیگر حق ندارد نام تو را بر زبان بیاورد .
از حرف مهتا غمگین شدم . هنوز خاطرات شوم با او بودن عذابم می داد و غم گذشته ام بر زندگی ام سایه افکنده بود . سکوت کردم و هیچ نگفتم.
****************************
عصر پنجشنبه همگی حاضر شدیم که به منزل ماکان برویم . داشتیم از در بیرون می رفتیم که تلفن زنگ زد . پدر را می خواستند . آقاجان گوشی را گرفت و مشغول صححبت شد . در چهره اش غمی نمایان گشت که نمی شد آن را به حساب مسئله ای جزئی گذاشت . گوشی را قطع کرد و بلافاصله شماره ای گرفت . طرف صحبتش ماکان بود . برنامه ی مهممانی لغو شد. من و مادر هر دو بهت زده بودیم . آخر چه شده بهادرخان ؟
پدر سرش را به زیر انداخت : مهوش یک ساعت پیش تمام کرد .
مادر به صورتش کوفت و من با چشمانی اشک آلود او را در آغوش گرفتم . مادر بس کن . این همه تنش برای قلبت خوب نیست .
پدر متاثر گفت : عجب دنیای بی وفایی است .
به صندوقخانه رفتیم و لباس ساده ای به تن کردیم . مادر در جستجوی چیزی بود. لباس ها را با حالتی عصبی زیر و رو می کرد .
چه می خواهید مادرجان ؟
نمی دانم کفنم را کجا گذاشته ام . دوست دارم آن را به مهوش بدهم . قسمت او شد ثواب دارد .
بلاخره کفن پیدا شد و ما عزم رفتن نمودیم . قبل از خروجمان مهتا با چهره ای اشک آلود وارد شد . انگار قبل از ما با خبر شده بود .
ناصر رو به ما کرد و گفت : عجله کنید صنوبر و سروناز دست تنها هستند . جنازه هنوز در خانه است . منتظرند تا احمد برسد . فردا دم غروب دفنش می کنند .
مهتا در حالی که پریا و رضا را به دایه می سپرد هر دو را بوسید و گفت : دایه جان ٬ جان تو و جان بچه هایم . حواست جمع باشد . مواظب باش رضا لب حوض نرود . دیگر این که چند روز مزاحم شما هستیم .
دایه گفت : مثل این که فراموش کردی من تو و دیبا را بزرگ کرده ام .
همگی به سوی خانه ی دایی خشایار به راه افتادیم صدای شیون دختر دایی ها تا در عمارت به گوش می رسید . همه در حال رفت و آمد بودند . اتاق ها را جمع و جور می کردند و بر سر می کوبیدند . وادر سالن اصلی شدیم . دایی روی مبل نشسته بود و آهسته اشک می ریخت . خاله ملوک زود تر از ما رسیده بود . دو خواهر هم دیگر را در آغوش کشیدند و گریستند . دایی بلند شد و با پدر و ناصرخان دست داد و بعد در آغوش مادر گریست . همه یک صدا گریه می کردیم . ناگهان کلفت پیر خانه گفت : سروناز خانم غش کردند . شما را به خدا بیایید آرامش کنید .
من و مهتا با عجله به اتاق طبقه ی بالا رفتیم . سروناز در حالی که جنازه ی مادرش را در آغوش داشت در حالت نیمه بی هوشی به سر می برد . صنوبر صورتش را می خوراشید و مویه می کرد . یک بند در ناله هایش مادرش را صدا می زد . جلو رفتم و به کمک مهتا سروناز را که پا به ماه بود از بالین مادرش جدا ساختم . مثل کودکی در آغوش اشک می ریخت و زیر لب می گفت : از وقتی که تو به دیدنش آمدی کمی آرام تر شد . مثل این که وجدانش آسوده شد . با خیال راحت جان داد .
دیبا جان لطف کردی به دیدارش آمدی . این محبت تو را هرگز فراموش نمی کنم .
درختر دایی هایم را در آغوش گرفتم . هر سه اشک ریختیم . مادر و خاله ملوک وارد شدند . مادر گفت : بچه ها بیایید بیرون . گناه دارد بالا سر مرده اشک بریزید . درست است مهوش جوان بود اما راحت شد .
خاله ملوک گفت : خواهر جگرش را احمد خون کرد . اما زود با اشاره ی مادر ساکت شد . من صنوبر و سروناز را به دست صغری دادم . برو صغری خانم ٬ برو کمک کن لباس عزا بپوشند . نگذار اشک بریزند . مخصوصا سروناز که برای بچه اش ضرر دارد . جوشانده ای دم کن و بده بخورند .
کم کم دایی جمشید و خانواده اش همراه حسن خان و همسرش پیدا شدند . با ورود هر یک از مهمان ها سروناز و صنوبر بنای گریه می گذاشتند . کم کم دوست و آشنا همگی به خانه ی آنها سرازیر شدند .دایی دستور داد تا به مقدا زیادی یخ جمع کنند و جنازه را تا فردا بعد از ظهر در یخ بخوابانند تا پسرش از نیشابور بیاید ٬ کار دفن متوقف می شد .
نمی دانم چرا من نیز از ته دل اشک می ریختم . انگار مرگ زن دایی بهانه ای برای دمل های چرکی قلبم شده بود م که سرباز کند و با اشک هایم بیرون بریزد . آن قدر گریستم که جلوی چشمانم تاریک شد و دیگر هیچ نفهمیدم . وقتی چشم گشودم ٬ خودم را در آغوش قائقه یافتم . در حالی که شانه هایم را می مالید خود نیز اشک می ریخت .
شب فرا ریس خانه در سکوتی عجیب فرو رفته بود . گاهی صدای شیونی آن را در هم می شکست که آن هم به زودی قطع می شد .
صبح روز بعد عزاداری دوباره آغاز شد . پذیرایی از مهمان ها به عهده ی من و مهتا بود . سروناز و صنوبر حتی حال حرف زدن را هم نداشتند . دائما گریه می کردند . دایه مدا جوشانده ای به خورد سروناز می داد و می گفت : بخور مادر . حرص نزن برای بچه ات ضرر دارد . به حال آن بیچاره رحم کن .
دم عصر بود که خبر دادند احمد وارد شده است . از شنیدن نام او احساس بدی به من دست داد . دلم نمی خواست هرگز با او رو به رو شوم . به آرامی به یکی از اتاق ها رفتم . به طوری که هیچ کس متوجه ی غیبتم نشود .
ناگهان صدای گریه ی خواهرانش به اوج رسید . داداش دیدی مادرمان را از دست دادیم ؟
چقدر از این مرد که روزگارم را سیاه کرده بود بیزار بودم . دعا می کردم در تمام مدت اقامتش با او رو به رو نشوم . نگاهی به آینه ی رو به رو افکندم . چشمانم پف آلود شده بود .
صدای دایی حجمشید را شنیدم که می گفت : گریه بس است . باید راهی قبرستان شویم . مرده را باید دفن کرد . و خطاب به احمد افزود : بس کن تو مرد هستی باید خواهرانت را دلداری بدهی . حالا که مادرتان رفته باید بیشتر به انها برسی .
در همین انثا صدای مادر بلند شد که به مهتا می گفت : برو بگو دیبا بیاید . می خواهیم به قبرستان برویم .
مهتا بعد از مدتی جستجو در اتاق را باز کرد و گفت : تو اینجایی ؟ بیا می خواهیم به قبرستان برویم . مادر منتظر است . زمان تشییع جنازه رسیده .
نمی آیم می خواهم قدی استراحت کنم . شما بروید . من به کار های خانه رسیدگی می کنم .
چرا ؟ دایی جان از دستت دلخور می شود .
توی این شلوغی دایی جان کجا حواسش به من است ؟ بعد هم اصلا دلم نمی خواهد ان مرد را ببینم . بقعدش هم اصلا دلم نمی خواد آن مرد را ببینم .
دیبا چرا نمی پذیری ؟ همه چیز به پایان رسیده است . تو نباید از واقعیت فرار کنی . شاید روز بلاجبار با او رو به رو شوی . آن وقت چه ؟
نه هزگر این اتفاق نمی افتد .
فکر می کنی .
بلاخره او پسر دایی ماست .
خب مهتا از این حرف ها بگذریم بگو ببینم تنهاست ؟
نه همراه زنش است .
زنش چطور است ؟
مهتا به حالت مسخره ای خندید . مثل صغری کلفت دایی جان . به خدا مهوش حق داشت اجازه ندهد این زن به خانه ی انها بیاید . ندیدی وقتی جلو آمد تا صنوبر و سروناز را در آغوش بگیرد چطور با دوری و اخم انها رو به رو شد . به طوری که احمد با تشر به زنش گفت برود یک گوشه بیاستد . زنک تازه به دوران رسیده مانند کولی ها تا آرنجش را پر از النگوی طلا کرده است . فکر می کنم خود احمد هم از وجود او عارش می آید . اما دیگر نمی تواند سرناسازگاری بگذارد . هیچ کس به او روی خوش نشان نداد . چادر گلدار سفید به سر داشت که لباس زیر چادرش قرمز بود . خنده دار تر از همه خاله ملوک بود که توی این گیر و دار با صدا بلند گفت : مگر لباس مناسب نداشتی که این طوری آمدی مجلس عزای مادر شوهرت ؟
حق احمد . خلایق هرچه لایق . باید چنین زنی گیرش می امد . دلم خنک شد .
مهتا دوباره اصرار کرد که همراه انها بروم اما من از رفتن خوداری کردم . اندکی بعد خانه در سکوت فرو رفت . فقط صدای پای خدمه به گوش می رسید . سرم را به دیوار تکیه دادم و چادرم را روی صورتم کشیدم . از دیشب تا اون موقع یک لحظه هم استراحت نکرده بودم . چشم هایم را برنهادم .
نمی دانم چقدر طول کشید که با صدای ورود شخصی پلک گشودم .
ببخشید خانم می توانم قدی استراحت کنم ؟
بله راحت باشدی .
زن چادرش را روی پا هایش انداخت . خدای من چقدر چهره اش آشنا بود . اما هرچه به مغزم فشار اوردم به یاد نیاوردم که او را کجا دیده ام .
زن به بالشی تکیه داد و چشم هایش را بر هم نهاد . بعد دوباره لب به سخن گشود . چقدر هوا گرم است . فکر نمی کردم هوای تهران انقدر گرم باشد .
گفته اش را تصدیق کردم .
شما تشییع جنازه نرفتید ؟
نه خیلی خسته بودم . انگار شما هم خسته اید ؟
بله ما راه زیادی را امده ایم و من لباس مناسبی نداشتم . یعنی انقدر با عجله امدیم که فکرم به لباس نرفت . آخر مراسم مادر شوهرم است .
چند لحظه مفهوم حرف را درک نکردم . مادر شوهرتان ؟
بله مادر شوهرم .
یعنی شما زن احمد هستید ؟
بله . شما چکاره ی خانواده ی زرین می شوید ؟
با عصبانیت گفتم : من دیبا ٬ دختر عمه ی شوهرتان هستم .
با نگاهی متعجب مرا برانداز کرد و زیر لب گفت : دیبا ... دیبا ... زن سابق احمد . بعد از جا برخاست و با نگاهی تنفربار از اتاق خارج شد و مرا در حیرت و تعجب تنها گذاشت .
مهتا راست می گفت . وی زنی بی فرهنگ بود که حس حسادتش او را به سر حد جنون کشانده بود . از چشمانش شراره های خشم اساطع می شد . ناگهان به یاد اوردم او همان زنی است که عکسش را در نیشابور در گنجه اتاق خواب مهمان پیدا کرده بودم .
شب فر ارسید همه ی مهمان ها برای صرف شام به خانه ی دایی آمدند . میز ها را در حیاز چیده بودیم و مهمان ها مشغول صرف شام بودند. از دور احمد را دیدم . برای لحظه ای نگاهمان در هم گرهه خورد . با علامت تنفر از وی روی برگرداندم .
تا ۳ روز پس از مرگ مهوش دائم در خانه ی دایی بودیم و در اداره ی امور به آنها کمک می کردیم . بعد از شب سوم همگی همراه ماکان به منزل ما رفتیم . قبل از خروج از خانه دایی خشایار باری دیگر مرا در آغوش گرفت و صورتم را بوسید . احمد را از دور دیدم . در ان چند روز هیچ کلامی بین ما رفت و امد نشده بود . زمانی که در ماشین ماکان قرار گرفتیم با خشم ما را می نگریست
فصل ۳۴ .
چند روز بعد از مراسم چهلم مهوش سروناز وضع حمل کرد . زفلی اولی بچه اش را بدان این که مادرش کنارش باشد به دنیا آورد . اما مادر و طاهره خانم دائما بالای سرش بودند . خدا دختری زیبا و طریف به آنها عطا فرمود که اسمش را به یاد مادرش مهوش گذاشتند .
چند روز بعد من به همراه ماکان به آموزشگاه ساحل رفتم . اتاق خای ساده با نیمکت های چوبی و تخته سیاه هایی که وسط کلاس نصب شده بود و میز و صندلی اش در گوشه ی اتاق پشت به پنجره که مخصوص آموزگار بود . در انجا با دو همکارم آشنا شدم . یکی از آنها زنی به نام نیره آویش بود که حدودا ۳۵ سال سن داشت و دیگری مردی مسن به نام آقا ی سعدی . از بدو ورود با هر دو گرم گرفتم و شروع به صحبت در مورد تدریس کردم . کلاس ها تمام هفته ام را پر می کرد . قرار شد از شنبه ی هفته ی آینده شروع به کار کنم .
صبح شنبه خیلی زود برخاستم . لباس پوشیدم و از پدر و مادر خداحافظی کردم . اتومبیلی کرایه کردم تا مرا سر چهار راه پلهوی رساند . بعد دوان دوان خود را به آموزشگاه رساندم . در اتاق دفتر را زدم . جوابی نشنیدم . به آرامی وارد شدم . کسی آنجا نبود . خدای من یعنی دیر رسیدم و همه سر کلاسند ؟
به سرعت خود را به کلاسم رساندم . در را باز کردم و هراسان داخل را نگاه کردم . چشمم به چند نفر دانشجوی پسر و دختر افتاد که در گوشه ای مشغول مطالعه ی روزنامه های صبح بودند . اما تعدادشان کمتر از ان بود که حدس می زدم . با ورود شتابزده ام همه به خنده افتادند . یکی از پسر ها به شوخی گفت : خیلی زود آمده ای کوچولو . هنوز استاد نداریم .
از حرفش همگی خندیدند . دختری که از همه دور تر نشسته بود به آرامی گفت : بیا اینجا پیش من بشین کلاس هنوز شروع نشده است .
به ساعتم نگاهی انداختم . خیلی زودتر از موعد رسیده بودم . ودانشجویان من را شاگردی تازه وارد به حساب آورده بودند. سلام کردم و به زبان فرانسوی عذر خواستم . همگی با دهانی نیمه باز من را برانداز کردند . بعد به آرامی به دفتر رفتم و گوشه ای نشستم .
اولین روز تدریسم برایم خاطره ای جالب به همراه آورد . یعنی رفتار من آنقدر عجولانه بود که سمت استادی ام را به زیر سوال می برد ؟ سعی کردم کمی جدی تر ولی مهربان و دلسوز رفتار کنم .
اندکی بعد در دفتر باز شد و مستخدم آموزشگاه وارد شد . با دیدنم مکثی کرد و گفت : خانم با کسی کار دارید ؟ می بینید که هنوز نیامده اند . اگر برای ثبت نام آمده اید یک شنبه ها بعد از ظهر صورت می گیرد .
با لبخندی در جوابش گفتم : نه پدرجان من برای تدریس آمده ام . پیرمرد با شرمساری سرش را به زیر انداخت و گفت : ببخشید به جا نیاوردم . اصلا این روز ها فکرم خراب است . درست می گویید . خانم آویش گفته بودند . سپس به صورتم زل زد و گفت : شما حتما خانم زندی هستید .
بله درست است .
من هم بابا رجب سرایدار اینجا هستم . الان همکارانتان می آیند . شما زود آمده اید هنوز ساعت ۸ نشده است . بشینید برایتان چای بیاورم .
نه متشکرم . خورده ام .
پس من می روم . اگر امری داشتید ٬ صدایم بزنید . آن ظرف حیاط هستم .
بروید من کاری ندارم منتظر می مانم تا همکارانم بیایند .
پیرمرد با اجازه خارج شد . دانشجویان کم کم می آمدند . در این فکر بودم که اولین روز تدریسم را چگونه آغاز کنم . کتابی را که قبلا از آقای سعدی گرفته بودم تا نگاهی به آن بیندازم ٬ در اوردم و به مطالعه پرداختم . پس از مدتی در دفتر باز شد و خانم آویش و س از ان آقای سعدی وارد شدند . بعد از سلام و احوال پرسی هر دو از این که من زود به اموزشگاه امده بودم متعجب و خوشحال شدند . آقای سعدی گفت : من علاقه ی شما را به تدریس تحسین می کنم . معلوم می شود که می خواهید از دل و جان مایه بگذارید . ما قبل از شما چند نفر را برای تدریس ثبت نام کردیم اما آنها به انگیزه ی مادی امده بودند ونتوانستند خواسته ی ما را بر آورده کنند . سرسری از کار تدریس می گذشتند و اصلا به فکر بالا بردن سطح کلاس نبودند.
امیدوارم من بتوانم رضایت شما را جلب کنم . من به پول تدریس احنیاجی ندارم و این کار را برای سرگرمی و بالا بردن سطح معلومات دانش پژوهان در نظر گرفته ام .
بابا رجب با چای وارد شد . اول سینی را به سمت من گرفت و بعد هم به خانم آویش و آقای سعیدی تعارف کرد . یک استکان دیگر در سینی باقی ماند . آقای سعیدی با خنده گفت : بابا رجب باز اشتباه کردی . یکی استکان زیادی آوردی . تا دیروز سه تا استکان چای می ریختی حالا ۴ تا . پس کی می خواهی به نبود آقای پژوهش عادت کنی ؟
بابا رجب سرش را جنباند و گفت : این روز ها کم حواس شده ام . هنوز به نبود آقای فرزین عادت نکرده ام . به خدا تقصیری ندارم . بعد با شرمساری خارج شد .
مگر شما چند نفرید که اینجا تدریس می کنید ؟
خانم آویش گفت : این آموزشگاه خصوصی است . مدیر اینجا آقای فرزین پژوهش است . الان یک ماهی می شود که برای دیدار از خانواده به فرانسه رفته اند و تا دو ماه دیگر باز می گردند . یعنی حالا با شما ۴ نفر هستیم . آقای تدریس کلاس آخر را به عهده دارند . به عبارتی آخرین مرحله ی تکمیلی زبان فرانسوی را . با نبود ایشان این کلاس در آخر مرداد شروع می شود و فعلا دانشجویان دوره آخرمان در تعطیلات به سر می برند .
بعد از خوردن چای هر سه برخاستیم تا به کلاس هایمان برویم . موقع خروج آقای سعدی گفت : اجازه دهید من شما را به کلاستان معرفی کنم تا شاگرد ها شما را بهتر بشناسند .
به سرعت گفتم : متشکرم .دوست دارم در اولین روز تدریس ٬ خودم را آزمایش کنم و ببینم می توانم نظم و آرامش را در کلاسم حکم فرما کنم یا نه .
خانم اویش نظر مرا پسندید و آقای سعدی گفت : این هم پیشنهاد خوبی است . بگذارید خانم زندی خودشان اولین روز تدریس را تجربه کنند .
از هم جدا شدیم و هر یک به سمت کلاس هایمان حرکت کردیم . من در کلاس را گشودم . پسر ها مشغول سرر به سر گذاشتن با یکدیگر بودند و دختر ها هم با هم با صدای بلند حرف می زدند . یکی از پسر ها با ورود من موشکی را که با کاغذ درست کرده بود به سمتم پرتاب کرد و با صدای بلند گفت : این هم یک دختر خانم جدید. ورودتان را تبریک می گویم ٬ مادمازل . امیدوارم شما قصد درس خواندن داشته باشید ٬ نه مثل این خانم ها این جا سالن را آشپزی و خانه داری کنید .
همگی زدند زیر خنده . اما من قیافه ای جدی به خود گرفتم . همه با چشمانی متعجب مرا می نگریستند . همان دختری که صبح از من خواسته بود کنارش بشینم بلند شد و با کمال ادب رو به رویم ایستاد : من زیبا هستم . امیدوارم دوستان خوبی برای هم باشیم . اگر دلت می خواهد بیا کنار من بشین . می دانم امروز روز اولت است . ما یک ساعت دیگر با آقای سعدی درس داریم . الان ایشان عهده دار کلاس سومی ها هستند .
با لبخند گفتم . از امروز تدریس این کلاس به عهده ی من است .
ناگهان سکوتی همراه با پچ پچ در فضا حاکم شد . زیبا سرجایش نشست و من به آرامی روی سکوی کنار تخته سیاه ایستادم .
خانم ها ٬ آقایان ٬ سلم . من دیبا زندی هستم . از امروز کار تدریس این کلاس به عهده ی من است . امیدوارم بتوانیم این ترم را به خوبی در کنار هم طی کنیم .
بعد از اتمام درسم یکباره صدای شلیک خنده ای به هوا برخاست . همان پسری بود که از صبح تا حالا چندین بار مزه پردانده بود . ناگهان با چهره ای خشمگین به صورتش نگاه کردم . بلند شو .
پسرک ایستاد . انگار از کارش سرفراز بود . نگاهی شیطنت بار به دوستانش افکند و بعد مستقیم در چشمان من خیره شد .
اسمت چیست ؟
سکوت کرد .
دوباره پرسیدم : اسمت چیست ؟
با لودگی گفت : داریوش افضل .
خب جناب افضل اگر قصدت بر هم از آرامش کلاس است ٬ می توانی همین الان اینجا را ترک کنی . اما اگر نه ٬ تا این ساعت حضور مرا درک نکرده ای و قصدی از مسخره بازی هایت نداشته ای ٬ بشین و به درس گوش کن . در غیر این صورت ناچارم تو را مثل یک بچه ی بی ادب از کلاس اخراج کنم . خب نظرت چیست ؟
پسرک چیزی نگفت و آرام سر جایش نشست .
این درس خوبی برای او و عده ای شد که آن جا را با مراکز عیش و نوش عوضی گرفته بودند.
دخترکی که بعدا فهمیدم نامش افسانه است ٬ دفتری از کشوی میزش در آورد : خانم زندی این هم دفترچه آمر بچه هاست . من به همراه خود به خانه می برمش . روز های قبل حضور غیاب بچه ها به عهده ی من بود . اما فکر می کنم شما آن را بخواهید .
با تشکر دفتر را از افسانه گرفتم و اسامی بچه ها را خواندم و با چهره ی تک تکشان آشنا شدم . بعد برخاستم و اولین قانون کلاسم را برایشان عنوان کردم .
در کلاش من تمام مکالمه ها از بدو ورود تا زمان خروج از کلاس به زبان فرانسوی انجام می شود . ولو این که شما نتوانید خواسته تان را به طور صحیح بیان کنید .
همگی اعتراض کردند یکی گفت : شیوه ی تدریس آقای سعیدی غیر از این بود .
دیگری گفت : چه بد ! ما که نمی توانیم مثل شما فرانسوی حرف بزنیم .
میان حرفشان دویدم و گفتم : من به شیوه ی تدریس هیچ کس کار ندارم . این به نفع شماست . اگر می خواهید بهتر زبان بیاموزید ٬ اول باید با تلفظ کلمات و ادای جملات آشنا شوید . اگر محیط کلاس طوری باشد که تمام کلمات به زبان فرانسوی ادا شود ٬ شما کلماتی یاد می گیرید که در زندگی روزمره با انها سرو کار دارید و به راحتی زبان می اموزید .
روز اول کار من با شادی و علاقه به پایان رسید . وقتی برای خداحافظی به دفتر رفتم ٬ خانم آویش با خنده گفت : آفرین به این نظمی که امروز در کلاس شما به چشم می خورد . من صدای شما را در زمان تدریس و صحبت کردن با بچه ها شنیدم و از این سازمان دهی خشنودم . کاش آقای پژوهش هم بود و خودش به شما تبریک می گفت .
با تشکر از انها خداحافظی کردم . قبل از این که وسیله ای کرایه کنم ماشین ماکان جلو پایم ترمز کرد . با دیدنش لبخندی زدم و کنار دستش نشستم . ماکان با مهربانی جواب سلامم را داد . دیبا امروز چطور بود ؟ اولین روز تدریست به خوبی پایان یافت ؟
درحالی که صورتم را در آینه برانداز می کردم به حالت سپاسگزاری گفتم : بله سرهنگ متشکرم . واقعا روحیه ام عوض شده . اول می ترسیدم که زبان را به کلی فراموش کرده باشم ٬ اما وقتی اولین سطر کتاب را خواندم خیالم آسوده شد .
خب موافقی مرا به یک نوشیدنی مهمان کنی ؟
با خنده گفتم : بله . به شرط این که سرقولتان باشید . شما مهمان منید . نبینم دست در جیب کنید .
کم کم به محیط آموزشگاه عادت کردم . روز ها با شوق فراوان به سر کار می رفتم و زمان مراجعت بسیار سرحال بودم . همه از سرخوشی من خوشحال بودند. جان تازه ای گرفته بودم . آبی زیر پوستم دویده بود و رنگ و رویم تغییر کرده بود . تمام این ها را مدیون خانواده ام و ماکان بودم . همه دست در دست هم دادند و مرا از مرداب افسردگی نجات دادند .
اواخر سه ماه تحصیلی شاگردانم فرا رسیده بود و زمان امتحان ورود آنها به مرحله ی دیگر از تعلیم بود . بچه هایم قرار بود در کنار خانم آویش عزیز مرحله ی دوم را سپری کنند . همگی در تلاش بودند تا مرحله ی اول را به خوبی طی کنند . ما حالا دوستان خوبی برای یکدیگر شده بودیم . با این که تفاوت سنی زیادی با من نداشتند ٬ من هر کدام را کودکان خود می دیدم . همانطور که مادر به کودکش کمک می کند تا تک تم الفاظ را بیاموزد ٬ من هم لحظه به لحظه شاگردانم را از نطر فراگیری زبان قوی تر و غنی تر می نمودم و از جان و دل کمکشان می کردم تا موفق شوند .
روزی آقای سعدی سری به کلاسمان زد . کتابی با خود اورده بود که آن را به شاگرد میز اول داد . بخوانید لطفا هول نشوید . این کتاب در سطح دانش شماست . شاگردم با تسلط کامل سطور را به زبان فرنسوی قرائت کرد و بعد کتاب دست به دست چرخید و همگی صفحه ای از ان را با صدای بلند خواندند . چشمان آقای سعیدی از تعجب گرد شده بود . نفر اخر که خواند آقای سعیدی کتاب را از وی گرفت و با شادی مثل بچه ها کف زد و رو به من کرد و گفت : جای بسی تشکر است . من اصلا انتظار این همه پیشرفت را نداشتم .
روز امتحان آخر ترم هنگامی که به سوی دفتر می رفتم صدای مردی به گوشم رسید که با خانم آویش سخن می گفت . وقتی وارد شدم خانم اویش با دیدنم چهره اش از شادی باز شد . سلام کردم . نگاهم به پشت میز مدیر جلب شد . مردی با دیدنم از جا برخاست و با لبخندی پاسخ سلامم را داد . مردی جوان و خوش تیپ بود با چشمانی به رنگ آبی ٬ قدی بلند ٬ صورتی بسیار ظریف که بیشتر شبیه زن ها بود و موهایی روشن که روی هم رفته جذاب بود . حس زدم اقای فرزین پژوهش ٬ زیاست اموزشگاه باشد .
خانم اویش جلو امد و با لبخندی به چهره ام گفت : معرفی می کنم ایشان آقای فرزین پژوهش ٬ ریاست محترم آموزشگاه ساحل هستند . و در حالی که به سمت آقای پژوهش نگاه می کرد گفت : ایشان هم خانم دیبا زندی ٬ همان استاد محترمی هستند که چند لحظه پیش در موردشان سخن می گفتم .
پس درست حدس زده بودم . او آقای پژوهش بود . با احترام سلام کردم . او دستم را به رسم ادب فشرد و از دیدنم ابراز خوشحالی نمود .
خانم اویش با خوشرویی گفت : چه خبر خانم زندی ؟ امتحان تمام شد ؟
نه هنوز .
پس شما چرا اینجا ...
بله من کلاس را نرک کردم ! زیرا طاقت آن همه اضطراب را نداشتم . انگار نگرانی بچه ها به من هم منتقل شده بود . نمی خواستم با دلواپسی هایم روحیه ی انها را ضعیف کنم .
چه خوب ٬ این هم یکی از دیگر از مسائل جالب تدریس شما٬ من می دانم با تلاشی که شما برای این بچه ها کردید ٬ حتما همگی در سطح خوبی قبول می شوند .
امیدوارم .
آقای پژوهش با صدای بم مردانه اش گفت : من شیوه ی تدریس شما را می پسندم . شما درست با بچه ها رفتار می کنید . قبل از این که در اموزشگاه ما شروع به کار کنید ماکان عزیز تعریف استعداد های شما را پیش من کرده بود . شنیدم به موسقی علاقه مند هستید و گاهی هم پیانو می نوازید . درست است ؟
شما و سرهنگ لظف دارید بنده آنقدر ها هم استعداد ندارم .
شکسته نفسی نکنید . راستی خانم زندی ٬ شما چند سال در فرانسه اقامت داشتید ؟
من جز یک سفر چند روزه هرگز فرانسه نبودم .
پس چطور بر این زبان این همه تسلط دارید ؟
به کمک یکی از دوستانم که فرانسوی بود .
آه چه جالب ! پس استعداد خوبی در یادگیری فرانسه دارید .
******************
امتحان به پایان رسید و تمام شاگردانم با نمراتی خوب قبول شدند . روز اخر بچه ها کیکی تهیه کردند و جشنی برپا کردیم .
همه ناراحت بودند که سه ماه در کلاس من نخواهند بود اما باز جای شکرش باقی بود که در همین آموزشگاه بودند و می توانستیم به راحتی همدیگر را ببینیم .
ترم جدید شروع شد . هفته ها می گذشت و کار من روز به روز بهتر از قبل می شد . تمام اوقاتم را صرف تدریس می نمودم و در عالمی دیگر سیر می کردم . ماکان اغلب روز ها مرا به خانه می رساند . روزی به دنبالم امد و پیشنهاد کرد کمی در جای دنج صحبت کنیم . پذیرفتم .
در رستوران رو به روی وی نستم . موسیقی ملایمی در فضا طنین افکنده بود . من ان روز ها به هرچیزی فکر می کردم جز عشق و عاشقی . حتی ماکان هم برایم حکم یک برادر بزرگ تر را داشت . دیگر از سخن گفتن با وی در تنهایی شرمسار نبودم . حالا راحت تر از همیشه بودم و این راحتی باعث شده بود که هیچ احساسی در رابطه با عشق نداشته باشم . می دانستم عشق زمانی به سراغم می آید که از حرف های ماکان سرخ شوم و عرق شرم بر پیشانی ام بنشیند ٬ زمانی که طاقت نگاه های او را نداشته باشم . شاید وجود ماکان برایم عادت شده بود . شاید هم فاصله ای که در گذشته بینمان ایجاد شده بود مرا سرد کرده بود . اما هرچه بود احساس می کردم با بالا تر رفتن سنم دیگر ان بچه ی گذشته نیستم . حالا من به مرز سی و یک سالگی رسیده بودم و ماکان ۴۲ ساله بود .
ماکان دستی به موهایش کشید : دیبا می بینی چقدر سفیدی هایش زیاد شده ؟
بله دارید پیر می شوید .
اما خیلی زود است که ماکان از غم و غصه پیر شود . دلت برایم نمی سوزد ؟
با خنده گفتم : چرا می سوزد . اما چاره ای نیست . همه پیر می شوند .
چرا . چاره دارد دیبا خانم .
چه چاره ای ؟ حتما می خواهید رنگشان کنید .
نه اصلا .
پس چی ؟
می دانی یکی از دلایل پیری زودرس مجردی است ؟
خب بله .. بروید زن بگیرید .
اِه ؟ راست می گویی ؟ زن بگیرم ؟ تو چرا شوهر نمی کنی ؟
باز شروع کردید سرهنگ ؟ من یک بار تجربه کرده ام . حالا وضع من با قدیم فرق می کند . من از اول با ازدواج با احمد مخالف بودم اما پدر و مادرم مرا به زور به او دادند . حالا دیگر انها هیچ اصراری به این امر ندارند . چون ضربه ای که خورده ام انها را ترسانده است . پدرم راضی نیست دیگر مرا وادار به ازدواج کند .
یعنی می گویی بهادرخان دلش نمی خواهد دختر کوچکش سرو سامان بگیرد ؟
چرا ٬ البته ٬ اما من فعلا تصمیم ندارم .
پس کی تصمیم می گیری ؟
هنوز وقت زیاد است .
اما نه برای من .
چی برای شما ؟ من به شما چی کار دارم ؟ شما باید خیلی پیشتر از این ها سرو سامان می گرفتید . نگویید پاسوز من شده اید .
ماکان غذایش را نیمه کاره رها کرد . دیبا من تو را دوست دارم . فقط بگو کی می توانم جواب مثبت را بگیرم . آن وقت صد سال هم که شود صبر می کنم .
با حالت تمسخر گفتم : همان صد سال که گفتید صبر کنید .
*
*
*
ادامه دارد نظرات شما عزیزان:
درباره وبلاگ به وبلاگ من خوش آمدید تو رو خدا بعد از خواندن نظر بزارید من هم سعی میکنم سریعتر فصل های جدید رو بزارم موضوعات آخرین مطالب پيوندها
![]() نويسندگان |
|||
![]() |